درخواست عضویت در گروه ایرنین مدرن ( دختر پسرای ایرونی ) بزرگترین گروه فارسی زبان در یاهو

Subscribe to iranin_modern

Powered by us.groups.yahoo.com

‏نمایش پست‌ها با برچسب مطلب ادبی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مطلب ادبی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

واژه های مشترک بین فرانسه و ایران

واژه‌های دارای ریشه فرانسوی که در زبان فارسی معمول شده‌اند و بصورت وامواژه هایی درآمده‌اند، به فراوان یافت می‌شوند. دلیل آن شاید به دوران قاجار برگردد که عمده‌ی روابط ایران و غرب، با فرانسویان بوده‌است. برخی از این کلمات و معادل فرانسوی آن در زیر فهرست شده‌اند:

الف

ادکلن(eau de cologne)
اشل (échelle) به معنی نردبان
اکران (écran)

اکیپ (équipe)

املت (omelette)
اُوٍرت (ouvert) به معنی باز (open).
اورژانس (urgence)
اوریون (oreillons) بیماری اوریون یا گوشک که از oreille که به معنی گوش است آمده است.
ایده (idée)
آباژور (abat-jour)
آبسه (abcès) به معنی چرک و ورم چرکی
آژان (agent)
آژانس (agence)
آسانسور (ascenseur)
آلرژی (allergie)
آمپول (ampoule)
آناناس (ananas)
آنکادر کردن (encadrer)
آوانتاژ (avantage) به معنی فایده و منفعت است.
آوانس (avance)

ب

باکتری (bactérie)
بالکن (balcon)
بانداژ (bandage)
بلیط (billet) که در زبان فرانسه "بیه" تلفظ می‌شود
برس (brosse)
بروشور (brochure)
بلوز (blouse)
بن ساله (bon salé) به معنی خوش نمک
بوروکراسی (bureaucratie) که از ریشه bureau به معنی میز و دفتر کار ایجاد شده است.
بوفه (buffet)
بولتن (bulletin)
بیسکویت (biscuit) به معنی دوبار پخته شده bis به معنی دوباره و cuit به معنی پخته شده است!
بیگودی (bigoudis)

پ

پاپیون (papillon) به معنی پروانه
پاتیناژ (patinage)
پاساژ (passage)
پاندول (pendule)
پانسمان (pansement)
پاویون (pavillon)
پروژه (projet)
پروسه (process)
پلاک (plaque)
پلاکارد (placard) به معنی پوستر و نیز به معنی کابینت است plat به معنی بشقاب یا ظرف مسطح است.
پماد (pommade)
پنس (pinces)
پورتفوی (portefeuille) به معنی کیف اسناد وکیف پول است.
پونز (punaise)
پوئن (point) به معنای امتیاز
پیژامه (pyjama)
پیست (piste)

ت

تابلو (tableau)
تن (ماهی) (thon)
توالت (toilette)
تومور (tumeur)
تیره یا خط تیره (tiret)
تیراژ (tirage)

د

دز (dose)
دوش (douche) فعل se doucher به معنای دوش گرفتن است
دیسک (disque)
دیسکت (disquette)

ر

رادیاتور (radiateur)
رژیم (régime)
رفراندوم (référendum)
رفوزه (refusé)
روبان (ruban)
روب‌دشامبر (robe de chambre) به معنی لباس خانه.

ژ

ژامبون (jambon) از واژه jambe به معنی ساق پا گرفته شده است.
ژانر (genre)
ژست (geste)
ژله (gelée)
ژوپ (jupe) به معنی دامن و minijupe به معنی دامن کوتاه است.
ژورنال (journal) به معنی روزنامه. jour به معنی روز است.
ژیله (gilet)

س

ساتن (satin)
سالن (salon)
سس (sauce)
سنکوپ (Syncope)
سوتین (soutien gorge)
سوژه (sujet)

ش

شاپو (chapeau)
شارلاتان (charlatan)
شاسی (châssis)
شال (châle)
شانس (chance)
شانتاژ (chantage) ریشه آن فعل chanter به معنی آواز خواندن است
شوالیه (chevalier) به معنی اسب سوار و Cheval به معنی اسب است
شوسه (chaussée) به معنی جاده و سواره رو است و chaussure به معنی کفش است.
شوفاژ (chauffage)
شوفر (Chauffeur)
شومینه (cheminée)

ص

صابون (savon)
صندل (sandale)

ط

طلق (talc)

ف

فابریک (fabrique) به معنی کارخانه
فلش (flèche)
فویل (feuille) به معنی ورقه یا برگه.

ک

کاپوت (capot)
کارتابل (cartable) به معنی کیف مدرسه
کاسکت (Casquette)
کافه (café)
کافه گلاسه (café glacé)
کامیون (camion)
کامیونت (camionnette)
کاناپه (canapé)
کتلت (côtelette) از واژه côte به معنی دنده بوجود آمده است.
کراوات (cravate)
کرست (corset)
کریدور (corridor)
کلیه (Collier) به معنی گردن‌بند و cou به معنی گردن است.
کمدی (comédie)
کنسانتره (concentré)
کنسرو (conserve)
کنسرواتور (conservateur) به معنی نگهبان و محافظ است
کنکور (concours)
کودتا (Coup d'État)
کوران (courant) به معنی جریان بیشتر برای جریان هوا به کار می‌رود.
کورس (course)
کوسن (coussin) به معنی نازبالش

گ

گاراژ (garage) از فعل garer به معنی نگهداشتن یا پارک کردن گرفته شده است
گارسون (garçon)
گیشه (guichet)

ل

لژ (loge)
لوستر (lustre)
لیسانس (licence)

م

مامان
مانتو (manteau)
مانکن (mannequin)
مایو (maillot)
مبل (meuble)
مرسی (merci)
مزون (maison) به معنی خانه است
مغازه (magasin) خود در اصل از عربی مخزن.
موزه (musée)
موکت (moquette)
میزانسن (mise en scene)
میلیارد (milliard)

ن

نایلون (nylon)

و

وانیل (vanille)
ویتامین (vitamine)
ویترین (vitrine)
ویراژ (virage)
ویلا (villa)

گروه اينترنتي دختر پسرای ایرونی | بزرگترین مرکز عکس و مطلب عاشقانه و love و کلی تصویر و کلیپ عشقی از دختر و پسرای خوب ایرانی

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

راهزن و قدیس ( از کتاب شیطان و دوشیزه پریم. نویسنده: پائولو کوئلو

سالهاي نه چندان دور زاهدی که بعدها به نام ساون قدیس معروف شد در یکی از غارهای منطقه زندگی می کرد.

بزرگترین گروه ایرانی در یاهو

در آن دوره منطقه مورد نظر فقط یک قصبه مرزی بود که اهالی‌اش را راهزنان گریزان از عدالت، قاچاقچی‌ها، روسپی‌ها،

ماجراجویانی که در جست و جوی همدست به اینجا می آمدند و قاتلانی بودند که بین دو جنایت این جا استراحت می کردند.

شرورترین آنها مرد عربی به نام آحاب بود که دهکده و حواشی آن را تحت سلطه داشت و

مالیات‌های گزافی بر کشاورزان تحمیل می کرد، کشاورزاني که هنوز اصرار داشتند شرافتمندانه زندگی کنند.

یک روز ساون (قديس معروف) از غارش پایین آمد به خانه آحاب رفت و از او خواست برای گذراندن شب جایی به او بدهد.


آحاب خندید و گفت:

نمی دانی من قاتل ام؟ تاکنون سر آدم‌های زیادی را در زمين هام بریده‎ام؟ البته که زندگی تو برای من هیچ ارزشی ندارد؟

ساون پاسخ داد:


می دانم اما از زندگی در آن غار خسته شده ام دلم می خواهد دست کم یک شب این جا بخوابم



آحاب از شهرت قدیس خبر داشت که کم تر از خودش نبود و این آزارش می داد

چون دوست نداشت ببیند عظمتش با آدمی این قدر ضعیف تقسیم می شود برای همین تصمیم گرفت همان شب او را بکشد

تا به همه نشان بدهد تنها مالک حقیقی آن جا کیست کمی گپ زدند.

آحاب تحت تاثیر صحبت های قدیس قرار گرفت اما مردی بی ایمان بود و دیگر هیچ اعتقادی به نیکی نداشت.



جایی برای خواب به ساون نشان داد و بدخواهانه به تیز کردن چاقوش پرداخت.

ساون پیش از این که بخوابد چند لحظه او را تماشا کرد آنوقت چشم هاش را بست و خوابید آحاب تمام شب چاقوش را تیز کرد

صبح وقتی ساون بیدار شد او را اشک ریزان کنار خود دید. جريان را پرسيد

آحاب جواب داد:

نه از من ترسیدی و نه درباره‌ام قضاوت کردی

اولین بار بود که کسی شب را کنار من گذراند

و به من اعتماد کرد

اعتماد کرد که می توانم انسان خوبی باشم

و به نیازمندان پناه بدهم

تو باور کردی که من می توانم شرافت مندانه رفتار کنم

پس من هم چنین کردم.


می گویند آنها پیش از خواب کمی با هم گپ زدند هر چند از همان لحظه ورود ساون قدیس به خانه آحاب،

آحاب شروع کرده بود به تیز کردن خنجرش.

از آن جا که مطمئن بود جهان بازتابی از خودش است، تصمیم گرفت او را به مبارزه بطلبد پس پرسید:

اگر امروز زیباترین روسپی شهر به این جا میاید، می توانی تصور کنی که زیبا و اغواگر نیست.

قدیس جواب داد: نه. اما می توانم خودم را مهار کنم.

آحاب دوباره پرسید: و اگر به تو پیشنهاد کنم مقدار زیادی سکه طلا بگیری ولي در ازایش کوه را ترک کنی و به ما ملحق بشوی

می توانی طلاها را مشتی سنگریزه ببینی؟

قدیس گفت: نه. اما می‌توانم خودم را مهار کنم

آحاب دوباره پرسید: اگر دو برادر سراغت بیایند، یکی از تو متنفر باشد و دیگری تو را یک قدیس بداند،

می توانی هر دو را به یک چشم نگاه کنی؟

قدیس پاسخ داد: هر چند رنج می برم اما می توانم خودم را مهار کنم و با هر دو یک طور رفتار کنم

می گویند این گفتگو مهم ترین عاملی بود که باعث شد آحاب ایمان بیاورد.

بزرگترین گروه ایرانی در یاهو



از کتاب شیطان و دوشیزه پریم. نویسنده: پائولو کوئلو

۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

شب یلدا و قصه مادران ما

شب یلدا و قصه مادران ما

مني كه جيك‌جيك مي‌كنم برات، تخم كوچيك مي‌كنم برات، من، بايد برم؟ اين ترجيع‌بند آهنگين قصه ننه پيرزن در شب مه‌گرفته و برف‌ريخته يلدا و اطراف آن شب است، قصه ننه‌پيرزني مهربان در شب سرد و سخت كه پرندگان و ماكيانِ آشيانه گم‌كرده و در راه مانده را به خانه‌اش پناه مي‌دهد، آن هم تا رسيدنِ فرداي آفتابي، زماني كه باد و بوران و كولاك نشست و اين شب سياهِ دراز به صبحي آفتابي و روشن رسيد. دور هم بودن در خانه‌اي كوچك كه به اندازه يك غربيل است، گذراندنِ شبي در بي‌صبري، (بي‌صبري ايراني كه يك مفهوم تاريخي دارد) و اين قصه لب‌هاي بي‌زوال مادران ايراني در شب يلداست؛ شبي كه ديباچه نوروزي اجتماعي است و همه اعضاي خانواده، كوچك و بزرگ‌، دور تا دور كرسي مي‌نشستند، كه اين باهم بودن در شبي دراز‌، خود شادي بزرگي بود. مادرهاي ايراني روي كرسي ترمه دست‌دوزي مي‌انداختند و روي آن مجمعي مسي مي‌گذاشتند و در آن به تعداد اعضاي خانواده، ظرف‌هاي پايه‌دارِ بلوري، سهم هر كس از آجيل و انارِ دانه‌شده‌، و در لبِ تخت‌هاي چاپِ مسعودي، قاچي هندوانه قرار داشت .

همين كه قصه ننه پيرزن به آخر مي‌رسيد و بي‌بي‌ها يا مادرها مي‌گفتند «قصه ما به سر رسيد، كلاغه به خونه‌اش نرسيد» بچه‌ها مستِ خواب مي‌شدند. و تازه شبِ درازِ بزرگ‌ترها يواشكي آغاز مي‌شد (جوري كه بچه‌ها بيدار نشوند). آهسته‌آهسته به نقدِ ژنتيكي يلدا مي‌پرداختند. به اينكه اگر خورشيد، مدارِ فوق‌الارض‌اش بزرگ‌تر از مدارِ تحت‌الارض‌اش باشد، روزش بزرگ‌تر مي‌شود و اگر به عكس، مدار تحت‌الارض‌اش بزرگ‌تر از مدار فوق‌الارض‌اش باشد، شب‌اش دراز مي‌شود. و در اين انقلابِ شَتَوي، يلدا درازترين شبِ سال است و از حيثِ لغوي‌ يلدا اسمي سرياني است به معني ميلادِ عربي، از واژگان دخيلي كه در زبان ما ماندگار شده، و از طرفي چون مسيحيان، شب ميلاد حضرت مسيح(ع) را با شبِ يلدا برابر با 25 دسامبر تطبيق داده‌اند (آن هم بنا به مصالحي خودخواسته، آن هم در قرون سوم و چهارمِ ترسايي) پس‌، آن شب را يلدا نام نهاده‌اند‌، اما ايرانيان، اوايل‌، به چنين شبي بدگمان بودند زيرا تاريكي و سرما را از اعمالِ اهريمن مي‌دانستند، و آن را شبي بدشگون و نامبارك مي‌انگاشتند. اما چون زايش و تولد‌، براي ايشان ارجمند و شادي‌آور بود‌، بعداً يلدا را در فهرستِ شب‌هاي سنتي خود وارد كردند‌، كه البته براي تامينِ دليلِ چنين ادعايي، بد نيست به نوشته هرودوت‌ مورخ يوناني نگاه كنيم كه او نوشته: ميانِ همه روز‌هاي سال، تنها جشني كه بيش از همه جشن‌ها برايشان معتبر است (براي پارس‌ها) و آن را با‌شكوه برگزار مي‌كنند، جشن تولد است. در چنين زمان‌ها مرسوم است كه خانه‌ها را با‌شكوه مي‌آرايند و زينت مي‌كنند‌، فرش‌هاي رنگين مي‌گسترند‌، از ميوه‌ها بسيار ميل مي‌كنند و چندين ظرف قشنگ را پر از ميوه در سفره مي‌نهند‌. پارس‌ها روزهاي تولد را جشن مي‌گيرند‌، شادي‌هاي مشترك، با هم بودن و آباد كردن را دوست مي‌دارند. از ديگر سوي، يلدا‌، شبِ تولدِ خورشيد يا تولد مهر (ميترا) است و همين طور، شبِ تولد مسيح(ع) يا سوشيانت است‌، كه البته مراسمِ شبِ يلدا در مسيرِ گذرِ سده‌ها‌، تغييراتي شكلي داشته است. از جمله شاهنامه‌خواني كه شايد در هزاره اخير به مراسم يلدايي اضافه شده يا فال زدن و رجوع به ديوان حافظ كه آن هم از مراسمي است كه در سده‌هاي اخير باب شده‌. در ميان سفره خوراك و نوشاك يلدايي‌، هندوانه ميوه‌اي نوظهور است‌، كه هندوانه هم در سده‌هاي اخير در كشور ما كشف شده‌، چنان كه از اسم آن پيداست هندوانه ميوه‌اي است كه از هند آمده‌، شايد پس از لشگركشي‌هاي سلطان محمود غزنوي، همراهِ جواهراتي مانند كوه نور و درياي نور به سرزمين ما آمده باشد‌. ابن‌بلخي هم در فارسنامه نوشته: هندوانه يعني ميوه‌اي كه از هند مي‌آيد (خربزه شامي) و از جمله مناسك فرهنگي شب يلدا‌، شاهنامه‌خواني است و به وسيله آن قاطي شدن با روياي پهلوانان و جوانمرداني كه هر كدام به گونه‌اي در طول تاريخ‌، اين سرزمين را در آغوش گرفته‌اند و زبان و فرهنگ آن را سفت و سخت در بغل فشرده‌اند‌، كه شاهنامه‌خواني‌ باز كردن نورگيري به حيات تاريخي ماست‌، به ويژه در اين سال‌ها كه رسانه‌هاي بيخودي و ناخودي‌، فرهنگ ما را مين‌گذاري كرده‌اند‌، و شايد يكي از راه‌هاي خنثي كردن اين مين‌ها‌ دور هم جمع شدن‌، همدلي و رجوع به ارزش‌هاي خودي است. البته پس از شاهنامه‌خواني بزرگ‌ترها‌، نوبت به حافظ‌خواني جوان‌ها مي‌رسد كه يكي از الوادي‌هاي جوان‌ها و عاشق‌ها‌، تفال زدن به ديوانِ شكرريزِ حافظِ نازنين‌ در شب يلداست‌، زيرا اسم يلدا در غزل‌ها و عاشقانه‌هاي شاعرانِ قندريز پارسي‌زبان‌ از تشبيهات معمول است‌ كه اغلب‌ ايشان‌ شب را به سياهي زلف و درازي‌اش را به گيسوي يار تشبيه كرده‌اند. به هر روي شبِ چله بزرگه (يلدا) و جشن «خورروز» يا «خرم‌روز» يا «نودروز»كه به هم سنجاق شده‌اند مبارك باد.

منبع: شرق


۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه

به بهانه این شبها

سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یارب

بارالها!

در پیشگاه تو ایستاده ام،

و دستهایم را بسوى تو بلند كرده ام،

آگاهم كه در بندگى ات كوتاهى نموده و در فرمانبرى ات سستى كرده ام،

اگر راه حیا را مى پیمودم از خواستن و دعا كردن مى ترسیدم...

ولى … پروردگارم!

آن گاه كه شنیدم گناهكاران را به درگاهت فرا مى خوانى ،

و آنان را به بخشش نیكو و ثواب وعده مى دهى ،

... براى پیروى ندایت آمدم،

و به مهربانى هاى مهربانترین مهربانان پناه آوردم.

و مرا از دلهره ملاقاتت درامان دار،

و مرا از خاصّان و دوستانت قرار ده،

پیشاپیش، خواسته و سخنم را آنچه سبب ملاقات و دیدن تو مى شود قرار دادم

اگر با این همه، خواسته ام را رد كنى ، امیدهایم به تو به یأس مبدّل مى گردد

سُبْحانَكَ يا لا اِلـهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ يا رَبِّ

منزهى، تو اى آنكه جز تو معبود برحقى نيست

به فرياد رس، به فرياد رس،

ما را از آتش خلاص كن



http://upload.iranblog.com/6/1268305626.gif

جهت عضویت در بزرگترین گروه دختر پسرای ایرونی در یاهو اینجا را کلیک کنید

قانون بازگشت ( یک داستانک از پائولو کوئیلو)

گروه اينترنتي درهم | www.darhami.com

قانون بازگشت

مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید .

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد.

چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس . صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .

سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او . آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .

"خداوند پژواک کردار ماست .

بخش دوم از سرفصل رمان منتشر نشده زوال کلنل

بخش دوم از سرفصل رمان منتشر نشده زوال کلنل

محمود دولت آبادی

- پس چرا نمی فرمایید بنشینید بابا جان، بفرمایید...هرچند که این صندلی های لهستانی هم زهوارشان در رفته و زیر لَش آدم مثل نان خشک جریک جریک می کنند. اما از قدیم گفته اند که در خانه هر چه هست و مهمان هر که هست... به هر صورت بفرمایید بنشینید!

"لابد باید بنشینید دیگر...ها؟...بله، می نشینید...حوله، بله..."

می توانست حوله را بردارد و موهای سفید و باران خورده اش را خشک کند هم چنین خیسی دور گردن و پیشانی و ابروهایش را بگیرد، اما دیگر دیر شده بود. دیر به فکرش افتاده بود. حالا همین قدر که توانسته بود سیگارش را روشن کند و پشت به بخاری، روی صندلی تریاکی رنگ لهستانی قرار بگیرد، کمی احساس رضایت و حتی احساس آرامش می کرد، اگرچه ناچار بود مچ دست راستش را با دست چپ بگیرد و سعی کند مانع آن لرزش بی امان دستش بشود؛ که بدتر از خود دست این سیگاری بود که لای دو انگشتش گرفته شده بود و آشکار و بدون وقفه تکان تکان می خورد. "شهر ما مرکز استان نیست. پس نمی توانسته آنقدر گل و گشاد شده باشد که مردمان آن نتوانند یکدیگر را بشناسند. این است که اگر یک هوا بتوانم حواسم را جمع کنم و بر اعصابم مسلط شوم، اطمینان دارم که می توانم مهمان هایم را بشناسم، دست کم از نشانه های پدر مادری هاشان. هر چند بومی نیستم، اما زمان درازیست که این جا سکونت دارم، آنقدر که پروانه ام در همین شهر متولد شده است. آن سال ها بزرگ ترین فرزندم امیر هم بیش از پانزده سال نداشت و پسرهای میانی ام آنقدر بچه سال بودند که طولی نکشید تا توانستند با لهجه ی بومی حرف بزنند، و اگر ذهنم یاری کند به طور قطع می توانم از زبان مهمان هایم بیرون بکشم که آنها مسعود و محمدتقی را می شناخته اند و چه بسا که با یکدیگر دوست و رفیق هم بوده اند؛ گیرم که در یک کلاس و روی یک نیمکت هم ننشسته بوه باشند، در روز و شب های پر غوغای انقلاب با یکدیگر آشنا-لابد- شده بودند، ...ها؟"

نه. خاموش بودند و رو پنهان می داشتند و مثل این بود که شرم حضور دارند.

جوانی که کلنل را به یاد محمدتقی می انداخت- یا اینکه مرد می خواست چنین باشد- تاب نیاورد، برخاست و مقابل قاب عکس بزرگ کلنل چشم در چشم عکس محمدتقی دوخت و لحظه هایی طولانی به همان حال باقی ماند در حالی که کلاه متصل به کاپشنش روی تخت شانه هایش آویخته مانده بود و این یکی که به گمان کلنل چهره و قواره ای مثل مسعود داشت همچنان رو به او نشسته و آرنج هایش را را روی میز گذاشته و دست هایش را بر هم چلیپا کرده بود و داشت به جایی، شاید به آن قسمت نخ نما شده ی رومیزی قرمز قدیمی نگاه می کرد و هنوز خاموش بود.

"جوانی...جوانی!... شخص جوان انگار قطرتا محجوب آفریده شده، اما در وجودش قدرت و استعداد غریبی هست که با سرعت کم نظیری می تواند او را تبدیل به یکی از وقیح ترین جانوران روی زمین بکند. جانوری که در طول تاریخ از هیچ کار و از هیچ رفتار جنابت باری ابا و پروا نداشته باشد. شاید با وقوف و اتکا به همین قابلیت است که همیشه مهیب ترین جنایات تاریخ بر عهده ی او گذاشته می شود. سفارشی که جوان بارها و بارها موفقیت خورد را در انجام آن ثابت کرده است. چه کار و پیشه ای! لیکن...ما چه؟ ما که بی خواسته و به خواسته نواله های خمیر را این جور به کوچه میفرستیم تا به صورت دست مایه هایی در اختیار اولین دلال های شقاوت قرار گیرند و منتظر می مانیم تا نواله ای که از دست خود ما قاپیده شده به مثل شمشیری به سوی خودمان برگردانیده شود؟"

- محمدتقی من سال اول پزشکی بود...

- می شناختمش...من می شناختمش...

شاید نه چنان حرفی زده و نه چنان جوابی شنیده شده بود. اما کلنل از حس خود و از حالت و قواره ی ایستاده ی جوانک چنین استنباط کرد و این طور فهمید که او پسرش را می شناخته است. دلش می خواست اطمینان داشته باشد که او محمدتقی را می شناخته، اگر چه گمان نمی رفت که شناخته یا نشناخته ماندن محمدتقی تغییری بدهد در آن اتفاقی که در پیش بود و معلوم نبود که چیست. همین قدر بود که برای یک لحظه ی کوتاه و زودگذر حواس کلنل را متوجه جای و چیز دیگری می کرد و به بی راهه می برد، البته به بی راهه نه از راه، بلکه از گردابی که کلنل در آن به دور خود، گیجا گیج می چرخید.

"مثل خود محمدتقی بی تاب است."

برای همین بود که لابد بیشتر در مقابل عکس محمتقی تاب نیاورد، و کلنل فکر نمی کرد که ممکن است آن جوان در مقابل عکس پروانه درنگ کرده باشد. نه، آمد نشست و به صفحه ی ساعت مچی اش نگاه کرد و سپس رو کرد به رفیقش و به نظر کلنل رسید که او نگران گذر زمان باید باشد. چون وقت داشت می گذشت و هنوز چیزی روشن نشده بود، و آن ها اگر نگران وقت بودند کلنل نگران ابهامی بود که در همه ی لحظات و در جزء جزء رفتارشان، رفتار "اندکی ناشیانه" احساس می کرد، از آن که هنوز نمی دانست قرار است که ضربه به کجایش وارد بشود؛ فقط حس می کرد که باید به انتظار ضربه باشد و در همین انتظار بود. این را یقین داشت که جوان ها این پاره های گداخته و گدازنده "که به گمان من از خورشید به خاک بازگشته اند" برای این درِ خانه اش را نکوبیده اند تا مرهمی بر جراحاتش بگذارند. پس باید به انتظار بماند و ماند تا سرانجام یکی از ایشان"نمی دانم کدام یکی شان؟" گفت:

- با ما یک تُک پا بیایید تا دادستانی!

- دادستانی؟!

- آن جا به شما خواهند گفت، کلنل!

" نه، نباید تعجب کنم. نباید هم کج خلقی از خودم بروز بدهم. من... من مدت زیادی است که سعی می کنم از کوره در نروم و هر جوری که شده آرامش خودم را حفظ کنم. علاوه بر این مدتی است که کوشش می کنم که از دیدن هیچ واقعه و شنیدن هیچ خبری تعجب نکنم...نباید تعجب کنم. چرا؟ در واقع آدم وقتی در برابر واقعه دچار تعجب می شود که برایش تازه باشد و من باید به خودم بقبولانم که احساس من مربوط است به چیزی، حالت و موضوعی در گذشته. چیزی که به همین حالا مربوط نیست. شاید به موضوع کارم در ارتش شاه مربوط باشد، شاید به جبهه رفتن کوچک که... یا شاید به واقعه ی همسرم؟ و... پروانه؟ نمی دانم. هزار چیز می تواند باشد. اما...اما... فقط دلم می لرزد و این دیگر دست خودم نیست. بگذار بلرزد دیگر، چه بکنم! من که نمی توان در اتاقم را کلید نکرده از پله ها پایین بروم. آخر ناچار هستم این کار را بکنم. کلیدش می کنم. البته، خوشبختانه کلاهم را جا نگذاشته ام. سرم است. با وجود این، برای حصول اطمینان دستم را بالا می برم و یک بار دیگر هم آن را روی سرم لمس می کنم، در عین حال حواسم آن قدر سر جاش هست که بدانم باید یقه ی پالتوم رو بالا بکشم تا قطرات زنجیری باران زیر یقه ام فرو نرود. البته این نکته را هم در خاطر دارم که باید طوری رفتار کنم تا جوان ها ملتفت حضور امیر در زیر زمینی خانه نشوند. موردی ندارد، اما به نحو گنگی حس می کنم که رفتار امیرم و اینکه او بیش از یک سال است خود را در زیرزمینی خانه منزوی کرده، می تواند شک و شبهه ایجاد کند و می تواند کنجکاوی تحریک آمیزی را برانگیزد، آن قدر که حتی این کار به شک منجر شود. چون عقل به ظاهر حکم می کند و هیچ دلیل عقلانی یی وجود ندارد که یک زندانی سابق، آن هم پیش از چهل سالگی، خود را در زیر زمین خانه ی پدری منزوی، و حتی می شود گفت زندانی کند و از گفتگو با نزدیک ترین کسانش هم، تا حد ممکن، پرهیز داشته باشد. چنین رفتاری، آن هم از چنین آدمی، طبیعی است که سوء ظن بر می انگیزد و افراد مسوول را دچار کنجکاوی تحریک آمیزی بکند.واقعا امیر مجنون نیست! حتی فکرش را هم نباید به سر راه داد. من خودم بارها صدا و گفت و شنود او را با خواهرش فرزانه شنیده ام، هر چند که فرزانه ی ما عادت به پرگویی دارد و احساسات خواهرانه اش را با کلمات تکراری بیان می کند، اما چون سن و سالش به امیر نزدیک است گه گاهی که مجال پیدا می کند می آید سر وقت امیر و لب پله ی زیر زمینی می نشیند و بنا می کند به واگویه کردن غصه هایش."

- " تو چرا زیج نشسته ای داداش جان؟ چی شده مگر، دنیا به آخر رسیده؟ تو یکی که اینجور نشده ای، خیلی ها مثل تو بیکار شده اند. اینکه درست نیست آدم کنج بنشیند و خودش را مثل خوره بخورد. چی شده امیر جان، داداش جانم! آخر یکمی هم به فکر بابا باش. بعد از خبر محمدتقی پدرمان پیر شد. تو دیگر نباید او را دق مرگ کنی. بابا خیلی درد روزگار را کشیده، تو که خودت بهتر از ما می دانی. هر چه نه تو برادر بزرگ خانواده هستی، باید بیشتر به فکر خانواده باشی. به فکر ماها. من یک زن هستم، اختیارم دست خودم نیست. خودت که می دانی شوهرم آقای قربانی است. او قدغن کرده که من اینجاها نیایم. پسرم دیگر دارد چیز فهم می شود، پدرش از او بازخواست می کند؛ دخترم هم. بچه ی کوچکه هم که دست و پا گیر است. قربانی حجاج به همه چیز سوء ظن دارد و می ترسد، این است که پسرم را می گیرد به بازخواست و پسرک هم نمی تواند جلوی زبانش را بگیرد و حرف می زند بالاخره. بچه است، عاقل که نیست. اما دل من دور از شماها نیست، رخت هام به تنم آتش اند. ناچارم داداش جان، ناچارم با شوهرم سر کنم، مطیع باشم، شاید...شاید دیگرنتوانستم، شاید دیگر نتوانم به دیدن شماها... چون، چون قربانی می گوید که آمدن من به این جا سابقه ی او را خراب می کند، برایش ممکن است مشکل پیش بیاورد. حجاج خیلی نگران وضع و کار خودش است. به شماها، به خانواده ی ما بد برچسبی زده اند، برچسب داداش جان؛ نام بد. بام روی آدم بیفتد، اما نام روی آدم نیفتد. روضه و عزایی نیست که که پا بگذارم و زن ها حرف از شما نزنند. بعضی ها زبان تیز دارند داداش جان. نروم که نمی شود. این جور بدنامی هم که پیش می آید خود آدم از خودش دور می شود. خود آدم از خودش دوری می کند و هر آن با هزار زبان خاموش می خواهد به دیگران بگوید و حالی کند که من خودم نیستم، من خودم نیستم، من آن خودم نیستم که در فکر شما هست! پس ناچارم داداش جان که از شماها، در واقع... از خودم دوری کنم. اما هر وقت تو را می بینم یا به فکرت می افتم، هر وقت به حال و روز پدرمان فکر می کنم که این جور شده مثل یک جوجه، گلویم از غصه ورم می کند. غمباد. و قلبم می خواهد بترکد، و آرزو می کنم آب بشوم و فرو بریزم توی زمین. امیر...امیر... داداش جان، یک کلام حرف بزن، یک کلام به من جواب بده بلات به چشمم. تو که با این حال وروزت پیش ار هر کسی پدرمان را دق مرگ می کنی. آخر تو چرا ناگهان این جوری شدی؟ تو که خوب خوب بودی، تو که همه را نصیحت می کردی و چیز یادشان می دادی. شاگردهایت مثل پروانه دورت می گشتند، تو را مثل برادر بزرگ خودشان دوست داشتند... شقیقه هایت دارند سفید می شوند امیر، داداش جان!"

" صداهای شان را می شنیدم و در همان حال برای بار صدم داستان منوچهر را می خواندم و دیگر سلم و تور و ایرج آن قدر بهم نزدیک شده بودند که می دیدمشان و می توانستم حدس بزنم که وضع چقدر بغرنج شده است و این آخری ها چشم های امیر را دیده بودم که تا به تا شده اند و حالتی بین شرمساری و هول و شک، چیزی بیش از ناامیدی در نی نی هایش جا باز کرده است. موهای بلند و چرکینش روی شانه هایش ریخته بود و علاوه بر موی شقیقه ها، یک رگه ی سفید هم درست در وسط موهایش می دیدم. من پسرم را از پشت شیشه ی کدر دریچه ی زیر زمینی می دیدم، و می دیدم که مچاله و پیر می شود و هیچ کاری نمی توانم برایش انجام بدهم. شب هایی بود که صدا های عجیب او را می شنیدم و احساس می کردم که در خواب کابوس دیده است و می توانستم حدس بزنم که پسرم خواب های وحشتناکی می بیند، خواب و رویا و کابوس، کابوس سقوط، سقوط آدم هایی از بام های بلند، سقوط سنگین سنگ هایی در خلاء، سقوط نوجوانی در مغاک سیاه یاس، خواب چهره ی مسخ شده ای که درد می کشد و فقط درد می کشد، خواب نعره های وحشیانه ی نومیدی، خواب مردانی که پسران خود را به مسلخ می کشند تا زودتر تمام شوند و زن هایی که رحم های خود را می دریدند تا نطفه ای در آن بسته نشود، و این تنها کارهایی بود که می توانستند بکنند... وفریاد، فریاد یاس که مثل پنبه خفه بود، و چیزهایی عجیب و اتفاقات عجیب که من پیر شده ام تا توانسته ام خود را عادت بدهم که با دیدن و شنیدن شان از تعجب شاخ در نیاورم، اما امیر هنوز موفق نشده که عجایب روزگار را عادی تلقی بکند و احساس گناه – این استنباط من است- چیزییست که بیش از استخوان لای زخم، او را آزار می دهد و امیر نسبت به من که پدرش هستم هنوز جوان است. اما انقدر جوان نیست که من بتوانم به زبان اندرز با او حرف بزنم، برای همین است که من و پسرم کم کم داریم زبان مشترکمان را گم می کنیم. چون امیر علاقه ای به گفتگو ندارد و من هم شرم از حرف زدن دارم. آخر من با او از چه چیز حرف بزنم که آن چیز اعتبار سخن را بتواند حفظ کند؟ و می شود که ملتی این همه حرف ناگفته و این همه سکوت داشته باشد؟ پس فقط فرزانه است که هر از گاهی دور از چشم شوهرش، در یک فرصت دزدانه سر می رسد و سعی می کند با لحن و روحیه ی عامبانه ی خود امیر را به حرف بیاورد، چون فقط او و امثال او می توانند مصیبت های بزرگ را در کلمات کوچک جای بدهند و کمتر نگران کم و کیف آن چه می گویند، باشند. فرزانه مثل یک زن خوب معمولی لب آخرین پله ی زیرزمین می نشیند، بچه ی کوچکش را روی زانو ها می گیرد و در حالی که آن دو تای دیگر از سر و کولش بالا می روند، اشک می ریزد و با امیر حرف می زند و من اگر حواسم را جمع کنم، می توانم بشنوم که می گوید -... از غصه دارم غمباد می گیرم داداش جان. اقلا به من رحم کن. من دیگر نمی توانم ببینم که تو یکی هم داری جلو چشمم آب می شوی. هر کدام تان یک جور از دست مان رفتید. محمدتقی که آن جور، مسعود هم که... هیچ خط و خبری ازش نیست و کم کم دارم ناامید می شوم، و خواهرمان پروانه... پروانه... خواهرکم، امیرجان! هیچ چیز معلوم نیست، هیچ چیز معلوم نیست به جز مرگ، به جز مرگ. مرگی که دیگر دارد بی آبرو می شود، که حرمتش شکسته. وقتی خیال آن روزی به سرم می افتد که لابد جنازه ی مسعود یا پلاکی از او می اورند، هر وقت به خیالش می افتم، از این که نمی دانم چه کاری باید بکنم خنده ام می گیرد.

هر وقت به فکر روزی می افتم که جنازه ی محمدتقی را آورده بودند، از اینکه نمی دانستم چه کاری باید می کردم گریه ام می گیرد. مرگ و مرگ، چه قدر مرگ... برادرهایم، برادرهایم... برادرها! ببین چه پیش آمده، ببین چه اتفاقی افتاده که من می توانم این جور اشکارا، این جور بی پروا و بی حیا از مرگ حرف بزنم! خواهرمان چه می شود، امیر، خواهرک مان؟ شهر پر است ار حجله ها و درکوچه ها تابوت ها راه می روند و خیابان ها با خون و خون ها فرش شده است و شوهر من عمله ی مرگ شده، چون که تصمیم دارد... چه می دانم! و من... برادر جان، غمباد... غمباد بیخ گلویم را گرفته است و دارد خفه ام می کند و تو... خاموش، خاموش... من را از این پریشانی در بیاور برادر جان، امیر... امیر!... من می بینمت که تو داری کاسته و کاهیده می شوی و این درد دارد مرا نابود می کند داداش جانم. اقلا یک کلمه... امیر


دوستان برای ادامه رمان زوال کلنل استاد محمود دولت آبادی به مطالب گروه بزرگ دختر پسرای ایرونی ( ایرنین مدرن ) مراجعه نمایند
در صورتی که تا کنون به عضویت این گروه بزرگ ایرانی در یاهو در نیامد هاید از طریق لینک زیر اقدام نمایید

برای عضویت در گروه ایرنین مدرن اینجا را کلیک نمایید

به امید دیدار شما در گروه ایرنین مدرنhttp://groups.yahoo.com/group/iranin_modern/join
امکان دانلود نیز مهیا میباشد

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

رهایم مکن

Ne me quitte pas

Ne me quitte pas
Il faut oublier
Tout peut s'oublier
Qui s'enfuit déjà
Oublier le temps
Des malentendus
Et le temps perdu
A savoir comment
Oublier ces heures
Qui tuaient parfois
A coups de pourquoi
Le cœur du bonheur
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas

Moi je t'offrirai
Des perles de pluie
Venues de pays
Où il ne pleut pas
Je creuserai la terre
Jusqu'après ma mort
Pour couvrir ton corps
D'or et de lumière
Je ferai un domaine
Où l'amour sera roi
Où l'amour sera loi
Où tu seras reine
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas

Ne me quitte pas
Je t'inventerai
Des mots insensés
Que tu comprendras
Je te parlerai
De ces amants-là
Qui ont vu deux fois
Leurs cœurs s'embraser
Je te raconterai
L'histoire de ce roi
Mort de n'avoir pas
Pu te rencontrer
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas

On a vu souvent
Rejaillir le feu
D'un ancien volcan
Qu'on croyait trop vieux
Il est paraît-il
Des terres brûlées
Donnant plus de blé
Qu'un meilleur avril
Et quand vient le soir
Pour qu'un ciel flamboie
Le rouge et le noir
Ne s'épousent-ils pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas

Ne me quitte pas
Je ne vais plus pleurer
Je ne vais plus parler
Je me cacherai là
A te regarder
Danser et sourire
Et à t'écouter
Chanter et puis rire
Laisse-moi devenir
L'ombre de ton ombre
L'ombre de ta main
L'ombre de ton chien
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas.

Ne me quitte pas
Jacques Brel
1959

------------------------------------------------------------

http://groups.yahoo.com/group/iranin_modern/join/


رها-ام مکن

!

رهايم مکن

!
بايد فراموش‌كرد
همه‌ي آن‌چه فراموش‌شدني ست
و همه‌ي آن‌چه تاكنون از دست‌مان گريخته است
بايد فراموش‌كرد زمانِ كج‌فهمي‌ها را
و زمانِ از دست رفته را
يعني كه بايد
فراموش كرد اين ساعت‌ها را
كه گاه زخم مي‌زنند
با ضربه‌هاي چرا
به قلب سعادت ما

رهايم مکن

!
رهايم مکن

!
رهايم مکن

!
رهايم مکن

!

http://groups.yahoo.com/group/iranin_modern/join/

من، به تو هديه مي‌كنم
مرواريدهايِ‌ باران را
كز سرزميني آمده است
كه در آن باران نمي‌بارد
من مي‌كاوم زمين را
لحظاتي پس از مرگ‌ام
تا بپوشانم اندامت را
با قطعه‌هايي از طلا و نور
من سرزميني را مي‌سازم
كه در آن عشق فرمانرواست
كه در آن عشق حكمرواست
كه در آن تو ملكه‌اش باشي
رهايم مکن

!
رهايم مکن

!
رهايم مکن

!
رهايم مکن

!

رهايم مکن

!

http://groups.yahoo.com/group/iranin_modern/join/


من، برايت واژگاني سودايي
مي‌آفرينم
تا تنها تو آنها را درك كني
من، با تو سخن مي‌گويم
با واژگاني دلداده
كه دوبار افروختگي قلب‌هايشان
را ديده‌اند
من، برايت بازمي‌گويم
داستانِ آن شاهي را
كز نديدن‌ات
جان سپرد.
رهايم مکن

!
رهايم مکن

!
رهايم مکن

!
رهايم مکن

!

بارها ديده‌ايم
فورانِ‌ آتش را
از آتشفشاني پير
و ما نيز انگاشتيم كه پير شده‌ايم.
و باز آشكار شد
زمين‌هاي سوخته
كه گندم بسيار مي‌دادند
چون ماهي پربار
و هنگامي كه شب درمي‌رسد
سرخي و سياهي
با يكديگر نمي‌مانند
چرا كه آسمان مي‌درخشد
رهايم مکن

!
رهايم مکن

!
رهايم مکن

!
رهايم مکن

!

رهايم مکن

!

http://groups.yahoo.com/group/iranin_modern/join/


ديگر نمي‌گريم
ديگر نمي‌گويم
تنها پنهان مي‌شوم
تا تو را ببينم
كه مي رقصي و مي خندي
تا به تو گوش فرادهم
كه مي خواني و مي خندي
بگذار تا
سايه‌ي سايه‌ات شوم
تا سايه‌ي دستت شوم
يا نه حتي بگذار تا سايه‌ي سگت شوم
اما، اما رهايم مکن

!
رهايم مکن

!
رهايم مکن

!

رهايم مکن

!

گروه اينترنتي iranin modern | http://groups.yahoo.com/group/iranin_modern/join/

رهايم مکن

ژاک برل

1959